تبليغاتX
...شاید

...شاید

شاید شعر

اینجا به خواندنم بیا:

 

Vaqti.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 22:41  توسط  رضا طبیب زاده 

سوء تفاهم

 

به نام تو

سلام

 

 

می خورد خون دلم مردمک دیده رواست
که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم
(حافظ)

 

 

آرام تر شانه بزن...

رفتن درست به تو می ماند وقتی که از لابه لای قصه های شب برمیگردی درست وسط خاطرات تنگ اتاقم... حالا می خواهم وداع کنم با گیسوهات... آرام تر شانه بزن... گل مریم هم که توی موهات باشد بوی نرگس میدهی قدیسه ی من!...
می خواهم آرام آرام آرامت کنم با لالایی هایی که شبی مادری بچه ای را با آن آرام کرد... آرام تر از همیشه... این روزها لالایی ها با صدای تیر و خون و درد توامند... برای همین است که هرشب توی سرم دنیا منفجر می شود و آرام آرام صدای اذان می شنوم از لابه لای گیسوهات... آرام تر شانه بزن...
دلم برای چشم هایی تنگ شده که وقتی بسته اند بازترند و وقتی باز باز باز... کبوتر را به یاد بیاور که می گویند یادآور است... کبوتر را به یاد بیاور که دلم تنگت است... باید چشم هایم را برای تو حراج کنم... بازار کسادی ست... نمی دانم مشتری ها چشم مرا می پسندند یا تو!؟... گرچه آنقدر چشم هایم به چشم های تو زل زده اند که خودشان را با چشم های تو اشتباه می گیرند... امیدوارم مردم هم اشتباه کنند البته فقط همین یک بار را... آرام تر شانه بزن...
صدای تیرها نزدیک می شوند... انگار مسلسل ها به تسلسل افتاده اند در سلسله ی موهات... باید بروم... زمان درد است... می روم کمی درمان بیاورم... آرام تر شانه بزن...
حیف که قول داده ام این دم رفتن گلایه نکنم وگرنه میگفتم چقدر... اصلا بی خیالش شو... بیا باشکوه وداع کنیم... آرام تر شانه بزن...
صدای اذان می آید...

 

 

شاید شعر:

در زمینی که هوا حس ترحم دارد
دل من میل به یک سوء تفاهم دارد...

در و دیوار اتاقی که دعاگوی تو شد
ریخت روی تن تختی که پر از بوی تو شد

بعد من ماندم و یک مشت قلم فرسایی
بعد من ماندم و تصویر تو و تنهایی

گیج خوردن وسط بهت در و دیوار و
ول شدن روی تن تخت پر از آوار و

حس یک بودن مبهم بغل بودن تو
دست بردن به هوای تو به سمت تن تو

غلت خوردن طرف حجم تو در تاریکی
دیدن مردمک چشم تو از نزدیکی

دل سپردن به همین چشم و گرفتار شدن
بین آوار درون خودم آوار شدن

رفتن از هوش در آغوش تو شبگرد شدن
ته یک کوچه ی بن بست کمی مرد شدن

دست برداشتن از قعر دعا نیمه شبی
وسط سجده رسیدن به سر خط لبی

سجده بر روی همین فاصله ی ابروهات
دست بردن به دعا توی شب گیسوهات

پرسه خوردن وسط خاطره ی فاصله ها
توسری خوردن از این هرزگی نافله ها

خسته بودن/شدن از بهت در و دیوار و
خسته بودن/شدن از تخت پر از آوار و

راه افتادنم از خانه فراری شدنم
مثل خون توی خیابان تو جاری شدنم

بعد هی دور شدن... دور شدن... دور شدن...
ولی آخر به تنت وصله ی ناجور شدن...

دست بردار! بیا در هیجانت باشم
بعد جاری بشوی، در جریانت باشم
غرق تو باشد و مال تو تمام بدنم...

"روزها فکر من این است و همه شب سخنم":
در هوایی که زمین سوء تفاهم دارد
دل من میل "جگر گوشه ی مردم" دارد...

 

 

منتظرم

پیروز باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 17:36  توسط  رضا طبیب زاده  | 

قهقهه ی مستانه

 

به نام تو

سلام

 

گفتمش سلسله ی زلف بتان دانی چیست؟
گفت حافظ گله ای از شب یلدا می کرد...
(حافظ)

 

 

 با غم مینویسم... با درد...

 

 

یه شب مهتاب...

راستش نمیفهمی توی شب به این بلندی داریم زندگی میکنیم دیگه شب یلدا گرفتنمون چیه؟ وقتی خوب به دور و برت نگاه میکنی میبینی که این دنیای ما کلا یه شب بلنده که ما خیال میکنیم شب و روز داریم و دلمون خوشه به روزا و شبای کوتاه و بلندش!... بعد که نگاه میکنی میبینی تازگیا بیشتر از قبلا دلت گرفته... اونقدر که تازه داری میفهمی شب رو... تازه داری میفهمی درد رو... لبخند میزنی به دنیایی که اگه بهش بخندی بهت میخنده!... اگه بهش اخم هم کنی باز بهت میخنده! میخنده به بدبختیات... میخنده به تویی که دلت خوشه به هیچی! به چیزایی که میدونی هیچی نیست! (شاید هم نمیدونی!...) بعد میخندی به اینکه با اینکه میدونی صبح با مرگ شب متولد میشه اما برای تولد صبح شب رو زنده میکنی!... بعد میخندی به همه ی دور و برت که دقیقا همینطوریه... خسته ای... خسته از نفهمیدنات... خسته از نرفتنات... خسته از قید و بندات... اینبار هرکاری میکنی با همون شیطنت قبل بنویسی نمیتونی!... دلت گرفته و دلگیرانه مینویسی... باید تو رو ببخشم... میدونم... درکت میکنم... این روزا جز درد هیچی دور و برت نیست... البته قبلا هم همینطور بوده ها! اوضاع تغییری نکرده... فقط تو یه کم بیشتر داری به دور و برت توجه میکنی... اینبار تصمیم میگیری به جای خوابیدن شب بیدار باشی! اما نه برای زنده داشتن شب! برای جنگیدن با شب! برای کشتن شب! برای قتل شب!... امشب ماه رو میخوای... مطمئنی که "یه شب مهتاب... ماه میاد تو..." نه! دیگه تو خواب نمیاد... اینبار توی بیداری تو میاد! توی جنگ تو میاد! میاد که شب رو بکشه و صبح رو بده تحویل خورشید... نمیدونی... شایدم ماه و خورشید یکین! تا شبه ماهه وقتی روز شد خورشید میشه!... نمیدونی... شایدم اصلا این چیزا مهم نیست!... مهم اینه که صبح شه... مهم اینه که ماه باشه... خورشید باشه... مهم اینه که روشن باشه... به هرحال یه چیزی هست دیگه!... شایدم برعکس! مهمه که چیه!... نمیدونی... اصلا یه چیز دیگه: شاید خود تو شبی! شاید شب خود توه!... نمیدونی... ولی فعلا علی الحساب میدونی که شب هست! و نباید شب باشه... میدونی که باید شب رو کشت! نه اینکه زنده نگهش داشت...
یه چیز دیگه هم میدونی... میدونی اونقدر دلگیری که دلت لک زده برا یه قهقهه ی مستانه... یه قهقهه ی مستانه...

 

 

 

۱)

آیینه به دستان تو دستش را بست
آیینه از اتفاق (؟!) افتاد... شکست...

افتاد که در دامن خود حل بشود
در آخر این فاجعه اول بشود

در سلسله ها دوره ی ماتم بشود
مردی برسد... ماه، محرم بشود

سلجوقی چشمان تو آدم بشود
ای غزنویان! سایه تان کم بشود!

هیتلرزدگی موی دماغت شده است
بمبی ست که خوشه ی عراقت شده است...

بردند تو را به آستانه بستند
صدبار تو را به تازیانه بستند

بیزارم از این سلسله ها در مویت
گیست ببر و نقاب زن بر رویت

تو مایه ی ننگ این جماعت شده ای
بیهوش فشنگ این جماعت شده ای

تیر از بدن تفنگ ها پر زده است
هرجا بروی گلوله ای سر زده است

از حلق تفنگ ها صدایم کردند
بستند به رگبار و رهایم کردند

هرچند که زور حرف دیگر دارد
این خانه به پیرتان قسم! در دارد...

توی بغل خود کفنم کردی و بعد
آرام سوار ترنم کردی و بعد

رفتی که در این فاجعه اول بشوی
یک عمر به پای کی معطل بشوی؟!

به ریزش چشمان تو باور دارم
یک خانه ی بی قرارم و در دارم

می آیی و از آمدنت لبریزم
وقتی به طناب دار می آویزم

ای خاطر چشمان تو آبی تر من
ای رفته به حلقه های دارت سر من

ای کاش تمام سایه ها کم بشود
در سلسه ی ماه، محرم بشود...

در آینه اتفاق ها کار تو است
این خانه ی بی قرار در دار تو است...

 

 

 

 

چرخ گوشتی به اندازه ی کره ی زمین (یا کمی بزرگتر...)

این روزا دارم به چرخ دنده های نظام سرمایه داری جهانی فکر میکنم و استخوان های من و تو که داره لاش خورد میشه... تازه این روزا میفهمم امپریالیسم چه فاجعه ایه... این روزا تازه دارم میفهمم وقتی یه بچه توی افریقا از گرسنگی میمیره یه مفت خور داره توی دیتروید از پرخوری میترکه و این دوتا دقیقا در ارتباط مستقیم با هم هستن... این روزا دارم به این فکر میکنم که چطور نظام سرمایه داری جهانی همه ی دنیا رو چنان توی هم پیچونده که هر اتفاقی هرجایی بیفته ربط داره به هر اتفاق دیگه که هرجای دیگه ای میفته... این روزا دارم به "دهکده ی جهانی" فکر میکنم!... این روزا دارم به این فکر میکنم که سرمایه دار فقط به سود فکر میکنه یعنی چی؟ این روزا دارم به این فکر میکنم که سود یعنی تولید بیشتر، تولید بیشتر یعنی نیار به نیروی کار بیشتر و مواد اولیه ی بیشتر یعنی چی؟ اینکه نیروی کار بیشتر و مواد اولیه ی بیشتر یعنی محصول بیشتر یعنی چی؟ اینکه محصول بیشتر یعنی نیاز به بازار بیشتر یعنی چی؟ اینکه برای بالا بردن سود هزینه ها رو کم کنیم یعنی چی؟ اینکه این چرخه ی رشد سرمایه داری داره از سود بیشتر و بیشتر و بیشتر روز به روز گنده تر میشه یعنی چی؟ اینکه نیروی ماشین به جای نیروی کارگر هزینه رو پایین میاره و سود رو بیشتر میکنه یعنی چی؟ و اینکه برای فروش محصولات بعد از اشباع شدن جامعه باید مردم رو مصرف گرا کرد یعنی چی؟ و... و ... و...
حالا هرچی راجع به نظام سرمایه داری از استاد سر کلاس قشربندی های اجتماعی میشنوم یا از ژمانسکی، رادلف بهرو، مندل و سویزی گرفته تا گیدنز و دورکیم و پارسونز، تا مارکس و انگلس، میخونم، بیشتر احساس میکنم این دنیا داره میترکه و بیشتر حس میکنم خورد شدن خودم و خودت رو لای این چرخ گوشت بزرگ سرمایه داری که قطعا به بزرگی کره ی زمینه اگه هنوز بزرگتر از اون نشده باشه... (البته به این هم فکر میکنم که آیا خود اون نویسنده ها و تئورسین ها یا استاد خودم هم به همین چیزایی که من فکر میکنم فکر میکردن و میکنن؟!...) نظام سرمایه داری که هیچی! به نظام سوسیالیستی هم امیدی ندارم... به مارکس هم امیدی ندارم... مارکسی که نه به حقیقت رسید، نه حتی به حقیقت پیوست!... این روزا دارم به یه فکر اساسی فکر میکنم...
حالا میفهمم حرف چارلی چاپلین توی فیلم عصر مدرن رو... حالا فکر میکنم به رفتن چارلی چاپلین لای چرخ دنده های ماشین کارخونه... آره هم نوع من!... میشنوم صدای خورد شدن استخونامونو لای چرخ دنده های سرمایه داری... میبینم له شدنمون رو توی چرخ گوشت سرمایه داری...
این روزا بدجوری درد میکنم!... بدجوری!...
این روزا فکر میکنم به اینکه بیشتر بخونم راجع به این چرخ دنده ها و این چرخ گوشت تا بتونم بیشتر بنویسم راجع به دردامون...
...

 

 

 

 

این کار رو قبل از اینکه به اون چرخ گوشت فکر کنم گفتم و شما هم میتونید کاملا بی ربط به اون بخونیدش البته از اونجایی که توی این دهکده ی جهانی (همون چرخ گوشت) همه چی به همه چی ربط داره میتونیدم با ربط بخونیدش... اصلا به من چه؟! خودتون هرجور دوست دارید بخونیدش...:

 

۲)

گدایی بخندد به فقرت، خدایی بخندد به خلقت
... و اعدامی ای هم بخندد به بندی که بستی به حلقت

به بندی که سگواره ات شد؛ سگی که فقط پارس می کرد
به بندی که بسته به نافت، تو را ساکن فارس می کرد

دوباره میان خیابان تو و خانه هایی که گم شد
نشستی و هی گریه کردی برای خدایی که گم شد

میان همین کوچه ها که تو را تا خودت می رساندند
رساندن به آن دخمه ها که تو را روی ماشه چکاندند

چکیدی به ناف هدف ها... سر از تیر قنّاسه پر شد
سگی کاسه لیسی بلد شد... دلم از سگ و کاسه پر شد...

شبیه صدای گناهم... شبیه سکوت خدایم...
تو را در خودم پارس کردم به جای فراز دعایم

سرم گیجِ رفت و نیامد در اندوه یک جدول آب
جسدهای باید بگندند... جسدهای در نور مهتاب...

تو یک مرده ی بی لباسی در آغوش یک جالباسی
دلت تنگ معشوقه ات شد پس از خودکشی سیاسی

دعا و گدا و طناب و سگ و کاسه و دخمه ها و
جسدها... بزن تا بمیرند! بزن مرد! تیر خلاصی...

سرم روی دستت ورم کرد، پریدی و چشمت ترم کرد
سکوتت کمی باورم کرد، صدای مرا می شناسی؟!

نه از کوچه ها می هراسی، نه در کاسه ها می پلاسی
تو با اشک من در تماسی، تو معجونی از انعکاسی...

من از شهرتان می روم تا برای خودم شهر باشم!
اگر اعتراضی ندارید کمی با خودم قهر باشم...

 

 

 

منتظرم

پیروز باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 16:45  توسط  رضا طبیب زاده  | 

بَـَـَـَله...

به نام تو

سلام

 

باشد ای دل که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند
(حافظ)

 

 

 

از خواجه ی راز تا جامـ(ـعـ)ـه ی باز

جشنواره ی شعر دانشجویی خواجه راز برگزار شد. اتفاقات خوب و بدی داشت که خوب هایش به خاطر دوستان برگزارکننده بود و بدهایش به خاطر افراد و ارگان های حاشیه که دلشان نمیخواهد فرهنگ را به اهلش بسپارند...
درددل هایی هست که می توانید در قسمت ادامه ی مطلب بخوانید.

 

 

 

 ۱)

بازم بایست از حرکت!... مثل ابرها
دارد تمام می شودم کاسه صبرها

از اوج موج ها به هوا طعنه می زدم
حالا رسیده ام به خیالات ابرها

کم کم تمام عاشقی ام آب می شود
وقتی که می چکم به تن سنگ قبرها

دندان برای مرده ی من تیز کرده اند
بودایی و مجوس و مسلمان و گبرها

بیزارم از تمام خدایان لعنتی
از پوچی گروهی سینه ستبرها

باید کلاغْ قصه ی ما را به سر بَرَد
از لابه لای پنجه ی شیران و ببرها...

 

 

 

 

نوستالژی در پادساعتگرد
یک چیزی هست!

گاهی هیچ حرفی برای گفتن نداری. مثلا دلت میخواهد سرت را به کوه و بیابان بزنی یا لااقل به کوی و خیابان... درست همان موقع که میخواهی عاشق نشوی تازه عشق یادش میاید تو هم هستی... دلت میخواهد داد بکشی! با همه ی وجودت بگویی: "ولم کن!" اما نمی شود... نمی توانی... ترجیح میدهی اصلا فکرش را هم نکنی... بعد به گنگی میرسی... از بس فکرش را هم نکردی حالا فقط میدانی یک چیزی هست اما چه چیزی؟ چرا؟ که چی؟... نمیدانی... توی سرت یک چیزی وول میخورد! شنیده بودی گاهی در دل آدم یک چیزی وول میخورد اما این دیگر نوبرش است! چشم هایت را می بندی! گلوله است که به سمت سرت شلیک میشود! سرت است که سوراخ سوراخ میشود... گاهی ترجیح میدهی یک کلت سرت را هدف بگیرد! اما وقتی هیجانت بالاتر است وینچستر را ترجیح میدهی! مسلسل هم بد نیست! اصلا خمپاره چه طور است؟!... اصلا نمیدانی باید چه کار کنی! یعنی اصلا نمیدانی چه چیزی را باید چه کار کنی که چه بشود! فقط میدانی که یک چیزی هست!... بعد میگویی کاش هیچ چیز نبود! اما بعدتر میبینی که نه! باید یک چیزی باشد! یعنی اصلا زنده ای که یک چیزی باشد! یعنی اینکه زنده ای خودش یعنی اینکه یک چیزی هست! شاید هم اینکه یک چیزی هست یعنی اینکه زنده ای! شاید هم اصلا زنده نیستی! فقط یک چیزی هست! لااقل به این شک نداری که یک چیزی هست! حتی اگر وجود خارجی نداشته باشد در سرت که دارد وول میخورد! پس هست! به هرحال دست کم این چیز همان چیزی ست که دارد در سرت وول میخورد!... وقتی سر به خیابان میگذاری خیلی چیزها را میبینی اما هنوز نمیدانی چه چیزی هست! ولی راستش را بخواهی آن چیزی که هست را دوست داری! پس این دوتا حقیقت! اول اینکه یک چیزی هست! دوم اینکه آن یک چیز را دوست داری! بعد دوباره سرت هدف گلوله ها قرار میگیرد! دوست نداری این چیز را دوست داشته باشی! میترسی از دوست داشتن چیزی که دارد توی سرت وول میخورد! اصلا نمیخواهی چیزی باشد! اصلا نمیخواهی دوست داشته باشی! اصلا نمیخواهی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی گویا یک چیزی هست... ولی گویا آن یک چیز را دوست داری!... ولی گویا دوست داری آن یک چیز را دوست داشته باشی!... اصلا شاید آن یک چیز همین باشد که میخواهی یک چیزی را دوست داشته باشی یا نه؟! شاید همین چیز دارد توی سرت وول میخورد...
نمی دانی... فقط می دانی یک چیزی هست... 

 

 

 

 

۲)

دیوانه دارد پیش خود تصویر می بافد
دکتر کنار تخت او زنجیر می بافد:

صبح من از چشمان او سر از شفق می زد
هی پلک می زد... خاطراتم را ورق می زد...

دارند دندان مرا از شیر می گیرند
دیوانه را امروز از زنجیر می گیرند

دیوانه دارد راه می افتد میان شهر
دستی به زنجیر تو و دستی به جام زهر...

حالا مسیر هرزگی ها را بلد هستم
هم خوابگی را در خیابان ها بلد هستم

در جذر دریاها به سمت ماه مد هستم
حالا نشستن روی دنیا را بلد هستم...

تو در دهانت قدرت انگور داری و
پشت تمام بوسه ها منظور داری و

معشوقه ی مصری و از باران خبر داری
خشک است رود من... ولی تو چشم تر داری

ماهی کنار نیل تو آرام می گیرد
لای سکوت برده ها اهرام می میرد

از برگ های روح من سبزینه می ریزد
از جنگل چشمان تو سبزی نمی ریزد

شاید تمام سنگ ها اهرام من باشد
دیوانه از دست تو آخر رام من باشد

اما بیا دیوانه باشیم و دل و دریا...
اصلا بیا هم خوابگی را در خیابان ها...

اصلا بیا زنجیر مویت را به پایم بند
مثل دوتا دیوانه توی چارراه زند...

دیوانه هستم... مرد هستم!... شیر هستم!...
حتی کمی هم عاشق زنجیر هستم!...

دکترترینِ من! عمو زنجیر باف من!
یکبار هم "بـَــَ له" بگو! قلب مرا نشکن!...

دیوانه هستم... خوب می دانم که می دانی...
حالا... تو بعد از رد شدن از نیل... می مانی؟!...

 

 

 

 

منتظرم...

 

پیروز باشید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 15:15  توسط  رضا طبیب زاده  | 

قسم........ به ابتلای لبم لابه لای لبهایت / به لب به لب شدن از انزوای لبهایت

 

به نام تو

 

 

عقل دیوانه شد آن سلسله ی مشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست؟

(حافظ)

 

 

 

 

وقتی نمیتوانی بخندی می توانی گریه هم نکنی

دستت که لای شاخ و برگ ها گیر میکند احساس میکنی توی گیسوهاش غوطه وری. دستانت گرم میشوند از حرارت خورشید. احساس میکنی نگاهش تو را گرم کرده. دلت میخواهد فریاد بزنی. دلت میخواهد از عمق دلت داد بکشی. البته نمیدانی چه میخواهی بگویی. فقط میخواهی فریاد بکشی. مثلا بگویی: آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
تا اینکه نفست بند بیاید و به نفس نفس بیفتی و چشمانت رنگ قهوه ای او باشد و دیگر به سبزینه ها فکر نکنی. چقدر میتواند قصه ها طولانی باشد. چقدر میتواند دادها بلند باشد. چقدر میتواند نگاه ها عمیق، دست ها گرم و گیسوی درختان پرپشت باشد. دنیا را اگر درست نگاه کنی نگاهت درست میشود. عین چراغ های چشمک زن که به همین چشمک ها بسنده کرده اند. می شود با همین چشمک ها خیلی چیزها را فهمید. مثلا چشمک دختر همسایه. چشمک برادر کوچکترت. چشمک گلهای توی خیابان. چشمک بستنی های توی ویترین. یا حتی چشمک ستاره ها که دارند از پایان عمرشان می گویند. تا حالا به پایان عمرت فکر کرده ای؟ می توانی با چند چشمک خاموش شوی. درست مثل چراغ چشمک زنی که ناگهان به خاطر کم و زیاد شدن ولتاژ برق بسوزد و دیگر هیچ وقت روشن نشود. بعد از همه ی این حرفها میبینی چیزی راه گلویت را گرفته و تو حتی نمیدانی چیست! اما شاید مهم هم نباشد بلکه مهم این است که یک بلایی سرش بیاوری. یا قورتش بدهی یا تفش کنی به عمق سیاهچاله ای آن طرف همان ستاره های چشمک زن. حالا میتوانی به کهکشان فکر کنی. به اینکه تا آن طرف راه شیری راهی نیست. به اینکه خیلی راحت میتوانی راه شیری را سر بکشی. اصلا بیا به همین فکر کنیم. بیا یک جا خودمان را، زمین را، منظومه را (مثلا منظومه ی خسرو شیرین را) و حتی کهکشان را سر بکشیم تا حوصله مان سر نرود از این همه چرخیدن دور سر خودمان. بیا به سلامتی چشم های قهوه ایت قهوه بنوشیم. بیا شاخ و برگ ها را به هم بزنیم تا گیسوهایت پریشان شوند و گم شویم توی انبوهشان. حالا خیلی راحت تر میتوانیم بفهمیم که دست هایمان چقدر همدیگر را دوست دارند حتی بیشتر از خودمان...

 

 

 

 

 

 

 

شاید شعر:

 

شب از چراغ تو افتاد... ماه آبی شد
شکوه و هیبت دریا شبی سرابی شد

تمام حیثیتم زیر بار می رفت و
تمام هستی من پای دار می رفت و

کسی در آن لحظات از کسی نمی پرسید
آهای جمع به او زل زده! نمی ترسید؟!...

 

قسم به لحظه ی از بیخ و بن قوی شدنم
به بیت بیت غزل های مثنوی شدنم

قسم به تیرگی این زمان نامعلوم
به ابتذال جهان زیر پای یک معدوم

که لحظه لحظه ی دیدارمان تباهی بود
که سرنوشت سیاه زمان سیاهی بود

به جز همان دو سه باری که توی آغوشم...
به جز همان دو سه باری که گفت در گوشم...

چقدر صبر کنم در هوای آمدنت؟!
چقدر گریه کنم در حقیقت بدنت؟!

نفس به تنگی یک تنگ شیشه ای شده است
صدای عشق برایم کلیشه ای شده است

قسم به عصر و زمان! لحظه های این دوران!
میان عصر مدرنیته... در پسا انسان

عبور میکنی از نشئه های انسانی
عبور میکنی از دست های پنهانی

که در طناب تو اعدام می شوند این بار
تو عاشقانه شهری... آهای! سر بر دار!

به زخم های مورب عمود می بارد
به آسمانی چشمت کبود می بارد

به چکه چکه ی خونت دعام می گیرد
تو پهلوان شده ای... پهلوان نمی میرد

شهید شهر شدی... قصه ها ورق خوردند...
ورق ورق شدی اما... شهیدها مردند...

قسم به خون حقیقت! به ذره ذره ی تو!
به پستی قلل من! به اوج دره ی تو!

که از تمام خدایان سوال خواهی شد
و بعد از آن همه را بی خیال خواهی شد...

                        من و تو نه!
                                        که خدا توی این خیابان هاست...

 

 

 

 

 

 

زلف بر باد مده تا مدهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم...

(حافظ)

 

 

 

 

منتظرم...

 

پیروز باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 11:41  توسط  رضا طبیب زاده  |